گفتم آخر آینه از بهر چیست؟؟
دیشب بعد از ساعتی مراقبه به سبک خودم یه مطلب به ذهنم خطور کرد که بد ندیدم اونو بنویسم. نتیجه ای که بش رسیدم این بود که آدما در تمام اوقات شبانه روز و لحظه لحظه حیات خود یا در حال فکر کردن هستند و یا در حالت حس کردن. و عجالتا شکل سومی وجود نداره! فکر کردن اعم از مفید و غیر مفید مثل فکر کردن یه دانشمند به یک موضوع علمی که میتونه مفید باشه و فکر کردن در خصوص چگونه رنجاندن دیگری و انتقام گرفتن از اون که میتونه غیر مفید و مضر تلقی بشه. حس کردن هم به نظرم حاصل ارتباط از طریق 5 کانال معروف لامسه، شنوایی، چشایی، بینایی و بویایی ما آدما به نظرم می آد که به طور عمده و نزدیک به 99 درصد در حال فکر کردن بسر می بریم. به عبارتی اگر چیزی را می بینیم یا میشنویم یا لمس میکنیم ، بیشتر از آنکه به حس کردن آن بپردازیم راجع به آن سوژه فکر میکنیم. مثلا من شخصی را می بینم. شاید بگویید که او را می بینیم. اما اگر دقت کنید متوجه می شوید ما واقعا او را نمی بینیم بلکه با اتکا به ذخایر حافظه ای خود در حال بررسی، ارزیابی و سبک سنگین کردن او هستیم. یعنی در حال فکر کردن به آن هستیم نه دیدن آن. ما تنها وقتی میتوانیم ادعا کنیم آن شخص را می توانیم ببینیم که راجع به آن فکر نکنیم، او را با کسی یا چیزی مقایسه نکنیم، او را با خاطرات قبلی و تصورات بعدی مرتبط نسازیم و او را در قالب ارزش های این چنینی و آن چنینی نگذاریم، بلکه به صورت محض او را ببینیم. اما آیا این اتفاق می افتد؟ از تفاوت های شاخص بین این دو حالت یعنی فکر کردن و حس کردن اینه که فکر کردن اساسا در چارچوب زمان انجام می شود ولی حس کردن نمیتواند در زمان رخ دهد. مثلا وقتی ما حسن را میبینیم و او را با حسین مقایسه میکنیم داریم کاری را که متعلق به زمان است انجام میدهیم یعنی عمل مقایسه بدون ورود به زمان امکان پذیر نیست. یکی از اشتباهات بزرگ ما آدما اینه که خیال میکنیم هر چه بیشتر راجع به یک موضوع فکر کنیم بیشتر او را دیده ایم ، شنیده ایم و فهمیده ایم*. حال آنکه این غلط است. ما تنها به میزانی که راجع به یک موضوع فکر نکنیم می توانیم آن را حس کنیم. حس محض! پیشنهاد یک تمرین : بیایید تمرین کنیم و ببینیم آیا میتوانیم چیزی را به صورت محض حس کنیم ( ببینیم ، لمس کنیم ، بشنویم و ...) بدون آنکه قوای ذهنی و فکری ما در این حس دخالتی داشته باشد و احتمالا جایگزین آن شده باشد! * در مورد فکر کردن از نوع مفید شاید و آن هم شاید( چون مطمئن نیستم میگم شاید) بشود گفت با فکر کردن می توان موضوعی را بیشتر فهمید اما در مورد فکر کردن از نوع غیر مفید مثل احساس حقارت، تنفر، اشتیاق، انتقام، لذت و بیشمار از این حس ها این قاعده غلط است! داشتم با شکوه صحبت میکردم گفت آرایش به من نمیاد گفتم اینو یه امتیاز بدون! با تعجب گفت چطور؟ گفتم وقتی داریم وقت میذاریم و خود شناسی رو دنبال میکنیم و میخونیم که در این مسیر باید از نمایش پرهیز کرد و ماسکهای عاریتی را کنار گذاشت تا به خود حقیقی برسیم! خوب آرایش صورت مگر غیر از نمایش دادنه و مگه غیر از ماسک زدن بر واقعیت انکار ناپذیر ماست!؟ ... بهت زده نگام کرد و انگار با چشاش داشت میگفت برو بابا پی کارت!! تو همین اثنا نمیدونم چرا یه دفه یاد ماجرای حلاج افتادم پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است... "تذکره الاولیاء_ عطار" عجیبه که حلاج هم در اون وضعیت یه جورایی به فکر آرایش خودش بوده و اتفاقا و محتملا این کارو به ملاحظه تصور مردم از او کرده و ظاهرا پیش فرض این اقدامش هم توجه به معنای تعبیر و تفسیری اذهان عوام از زردی و سرخی است. رنگهایی که بجز ارزش قراردادی و ذهنی هیچ معنی و مفهوم دیگری ندارند... اما احتمالات : - یا حلاج سوتی داده - یا عطار سوتی داده - یا من زده به سرم و این آخر شبی گیر دادم به حلاج بیچاره نتیجه گیری اخلاقی : اگه حلاج میتونه آرایش کنه خوب چرا خانمای محترم نتونن این کارو بکنن ؟ پیشاپیش از مقام عظمای هر دو "خداوندگاران عرفان و توحید" صمیمانه عذر میخوام. زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توست و قشنگترین لحظه لحظه روییدن توست آقا محمد سالروز تولدت را با تقدیم یک سبد گل سرخ تبریک میگوییم . . . دیشب در میهمانی، مادر یک قاچ درشت از طالبی رسیده و آبداری که جلوی آنها بود برداشت و در دهان دخترک کوچکش گذاشت. دختر اول با ولع آن را بلعید اما بلافاصله اوق زد و آن را تف کرد و با ناله گفت "خربزهه خراب بود!" دخترک بیچاره با فکر و خیال خربزه، طالبی را در دهان گذاشته بود و نتوانسته بود آن را تحمل کند... این فکر چه بلاهایی می آورد بر سر واقعیت! و پیامد آن چه حالت های ناخواسته، ناماّنوس و نامطلوب و در یک کلام، بد و تهوع آوری را برای ما به ارمغان می آورد... در طول روز بارها می شود که ما با تصورات از پیش خلق شده در ذهنمان به ارتباط با پیرامون می پردازیم و به احتمال زیاد نتیجه این ارتباط را با نفرت اوق می زنیم، ترش می کنیم و حالمان بد می شود. افسرده و دلمرده می شویم ... و گناه این دلمردگی و افسردگی را می اندازیم گردن خرابی خربزه ! بیچاره طالبی شیرین و رسیده! خدای عزیز کاری کن اختیار ذهنمان را به دست خودمان بگیریم تا طالبی های شیرین و رسیده خلقتت را به این راحتی ضایع نکنیم!!! یه روز پاییزی و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود... خسته و داغون از دانشگاه برمیگشتم خونه. ذهنم بدجوری مشغول بدبختی هام بود. از زمین و زمان شاکی بودم. اخمامو کرده بودم تو هم و توی ذهنم به خودم و عالم و آدم بد و بیراه میگفتم. انقد غرق افکارم بودم که نمیدونستم یعنی نمیدیدم خیابونا رو کندن و کارگرا دارن کار میکنن...سرما بدجوری داشت رو اعصابم راه میرفت... به یه تپه خاکی رسیدم که باعث شد به خودم بیام. درواقع رشته افکارم پاره شد... سرمو که اوردم بالا نگاهم بی اختیار به نگاه یکی از کارگرایی که روبروم ایستاده بود گره خورد... بدون اینکه از حال و هوای خودم در بیام چشام به نگاه اون مرد قفل شده بود... قیافشو اون لحظه درست نمیدیدم و فقط چشماش بود که مثل یه ریسمون منو گرفته بود و می کشوند... اونم مات زده بود اما عضلات چهرش یه چیز دیگه غیر از این مات زدگی داشت بدون اینکه چین و چروکی یا بالا پایینی تو صورتش باشه ولی میشد یه چیز عجیب، یه حس غریب، یه احساس غیر قابل توصیف رو دریافت کرد... گره نگاه ما خیلی بیشتر از حد معمول طول کشید ولی انگار نمیتونستم نگاهمو از نگاهش بردارم ... بهش نزدیک تر می شدم و نگاه ادامه داشت .. داشتم عصبی می شدم ... اخمام همچنان تو هم بود، بلکه حتی بیشتر از قبل. میخواستم سرش داد بکشم که تو دیگه چی میگی تو این اوضاع و احوال ... اما زبونم هم سنگین شده بود ... نه تنها قدمام اسلوموشن شده بود بلکه تموم دنیای دور و ورم هم انگار مثل فیلمای سینمایی کند شده بود و شایدم ایستاده بودن. نمیدونم .. یاد صحنه موج گرفتگی فرمانده تو فیلم نجات سرباز رایان افتادم... همه صداهای دور و ورم محو شده بود و هیچی نمیشنیدم ... : "میشه خواهش کنم بخندین؟" و تیر خلاص به اون بی صدایی و سکون مطلق زده شد ... تکان شدیدی خوردم. تمام صداهای اطراف یه دفعه از منفذ های گوشم گذشت و حرکت به وضع عادی برگشت. نه، نه، حرکت با سرعتی مضاعف حس میشد، نه عادی ... بوق ماشین ها، سرو صدای کندن زمین با دستگاه های سنگین و سبک صدای پای رهگذران که تکی یا دو به دو و یا بیشتر در حال گذشتن بودن حتی پچ پچ گفتگوهاشون. صدای باد که توی برگای خشک و نیم خشک درختا میپیچید و اونا رو با آهنگ خاصی تکون میداد و هر بار تعدادی ازونا رو رقص کنان به سمت زمین میفرستاد ... اوه خدای من انگار صدای پیچ و تاب برگای در حال سقوط رو هم میشنیدم .. هیچوقت تا بحال چنین وضوحی رو از مجموعه صداها تجربه نکرده بودم ... اما در این بین اون جمله از همه واضح تر مینمود میشه خواهش کنم بخندین .. و طنین این صدا چند بار تو گوشم تکرار شد... من نمیدونم چی شد ولی اون آقا با لبخندی رضایت بخش گفت : اوهوم ممنونم ...و مشغول ادامه ی کارش شد . و من بی هیچ مکثی ازش فاصله گرفتم گامهای من به سبکی گام فرشته ها بود بدنم تمام قد مور مور میشد و احساس میکردم چقد شبیه اون برگایی شده بودم که با رها شدن به رقص درومده بودن... زندگی هنوز هم زیباست... آیا چیزی به اسم حسادت موجودیت واقعی داره یا نه؟ اگه ما به جای حسادت سعی کنیم که خودمون رو بی تفاوت نشون بدیم آیا این یه جور ماسک گذاشتن نیست؟؟ پ.ن. به علت طولانی بودن دیالوگ، اون رو توی دو تا پست جدا میذاریم :) خیلی از ما آدما تو زندگی روزمره مون اتفاقایی میفته که باعث عصبی شدنمون میشه. اما آیا این عصبانی شدن ها واقعیه؟ یا فقط وسیله ای برای خودنمایی ما آدمهای هویت فکری است؟؟ به دیالوگ من و محمد در ادامه ی مطلب توجه کنین: نمی دونم چرا هر مطلبی از کسی میخونم البته اسم و رسم دار مثل جناب مصفا، جناب پانویس، سروش ... کتاب مثنوی، کتابهای کریشنا مورتی و ... بلافاصله و همزمان یه تصویر تو ذهنم نقش می بنده!!! توی این تصویر من پشت یه تریبون هستم و بسیار عالمانه در حال بیان همون مطالب هستم. جالب اینه که این تصویر وقتی به وجود میاد که هنوز خوندن اون مطالب رو تموم نکردم و نفهمیدم. و شنوندگان بسیاری هستند که یا از حیرت دهنشون باز مونده و یا در حال تحسین کردن هستن... به قول بعضیها همین! شما یه چیزی بگین تو رو خدا، من که ذله شدم ...
مادر عکسی از دختر خردسالش را در یک قاب زیبا تهیه کرده بود و آن را با ذوق و شوق بسیار در نقطه ای نصب کرد تا بیشترین بیننده را داشته باشد... بدش نمی آمد این عکس را که از نظر خودش زیبایی خیره کننده دخترکش را نشان میداد ( البته تا اندازه ای به لطف هنر عکاس ) در صفحه فیس بوک هم بگذارد تا بلکه همه او را ببینند !!! سوالاتی از جانب کسی، که مصداق آنست که سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند ولی او می بندد !!! ما بزرگترها با تهیه این عکسها از کودکانمان به دنبال چه هستیم ؟ آیا با این کار، کودکان عزیزمان را به عرصه رقابت و مقایسه نمیکشانیم که مثلا تو زیبا تری، جذاب تری و ... تری ؟ آیا با این کار شخص خودمان را به عرصه رقابت و مقایسه نمی اندازیم که مثلا بچه من زیباتر، جذاب تر و ... تر است ؟ آیا با این کار نگاه صمیمانه و پاک اندیش کودک را به نگاه تعبیر و تفسیری آلوده نمی کنیم و مدالهای تحسین و ارزش گذاری دیگران را بر سینه عزیزانمان نمی گذاریم؟ آیا با این کار او را در یک دو گانگی خیالی زشت و زیبا نمی اندازیم تا ذهنش اسیر یک زیبایی خیالی و تنفر از یک زشتی خیالی شود ؟ آنهم با معیارهایی که ما برای آنها تعیین می کنیم !!! آیا با این کار " منِ " خود و کودکمان را چاق و چله نمی کنیم ؟ به احتمال زیاد این اقدام از جمله اعمال نمایشی ما آدمهاست و اعمال نمایشی اساساٌ از جنس دروغ است چرا که می گویند راستی نیازی به نمایش ندارد !!! گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم ینفعن الصاقین صدقهم ور نگویی عیب خود باری خمش از نمایش وز دغل خود را مکش راستی پیش آر یا خاموش کن وانگهان رحمت ببین و نوش کن اینها ابیاتی است از داستان قبلی از مثنوی که خوب است تمام حکایت را بخوانید شاید شما هم دستمال بردارید سرتان را ببندید !!! 




به دیالوگ ما توی ادامه ی مطلب توجه کنین
ادامه مطلب

ادامه مطلب


| Design By : Pichak |

