خربزه ى تلخ

دیشب در میهمانی، مادر یک قاچ درشت از طالبی رسیده و آبداری که جلوی آنها بود برداشت و در دهان دخترک کوچکش گذاشت. دختر اول با ولع آن را بلعید اما بلافاصله  اوق زد و آن را تف کرد و با ناله گفت "خربزهه خراب بود!" دخترک بیچاره با فکر و خیال خربزه، طالبی را در دهان گذاشته بود و نتوانسته بود آن را تحمل کند... این فکر چه بلاهایی می آورد بر سر واقعیت! و پیامد آن چه حالت های ناخواسته، ناماّنوس و نامطلوب و در یک کلام، بد و تهوع آوری را برای ما به ارمغان می آورد... در طول روز بارها می شود که ما با تصورات از پیش خلق شده در ذهنمان به ارتباط با پیرامون می پردازیم و به احتمال زیاد نتیجه این ارتباط را با نفرت اوق می زنیم، ترش می کنیم و حالمان بد می شود. افسرده و دلمرده می شویم ... و گناه این دلمردگی و افسردگی را می اندازیم گردن خرابی خربزه ! بیچاره طالبی شیرین و رسیده! خدای عزیز کاری کن اختیار ذهنمان را به دست خودمان بگیریم تا طالبی های شیرین و رسیده خلقتت را به این راحتی ضایع نکنیم!!!

/ 1 نظر / 42 بازدید
ثانیه های بی وجود

خیلی قشنگ بود این وبلاگ رو خیلی دوست دارم نوشته هاش خاصه یه جورایی ضمن اینکه من به دلیل ای کیو پایینم باید چند بار بخونم تا بگیرم مطلبو مث ماه شب 14 نیسکه به هر حال مرسی که مارو از نوشته هات بهره مند میکنی[لبخند]