برگ پاییزی

یه روز پاییزی و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود... خسته و داغون از دانشگاه برمیگشتم خونه. ذهنم بدجوری مشغول بدبختی هام بود. از زمین و زمان شاکی بودم. اخمامو کرده بودم تو هم و توی ذهنم به خودم و عالم و آدم بد و بیراه میگفتم.

 

 انقد غرق افکارم بودم که نمیدونستم یعنی نمیدیدم خیابونا رو کندن و کارگرا دارن کار میکنن...سرما بدجوری داشت رو اعصابم راه میرفت... به یه تپه خاکی رسیدم که باعث شد به خودم بیام. درواقع رشته افکارم پاره شد... سرمو که اوردم بالا نگاهم بی اختیار به نگاه یکی از کارگرایی که روبروم ایستاده بود گره خورد... بدون اینکه از حال و هوای خودم در بیام چشام به نگاه اون مرد قفل شده بود... قیافشو اون لحظه درست نمیدیدم و فقط چشماش بود که مثل یه ریسمون منو گرفته بود و می کشوند... اونم مات زده بود اما عضلات چهرش یه چیز دیگه غیر از این مات زدگی داشت بدون اینکه چین و چروکی یا بالا پایینی تو صورتش باشه ولی میشد یه چیز عجیب، یه حس غریب، یه احساس غیر قابل توصیف رو دریافت کرد... گره نگاه ما خیلی بیشتر از حد معمول طول کشید ولی انگار نمیتونستم نگاهمو از نگاهش بردارم ... بهش نزدیک تر می شدم و نگاه ادامه داشت .. داشتم عصبی می شدم ... اخمام همچنان تو هم بود، بلکه حتی بیشتر از قبل. میخواستم سرش داد بکشم که تو دیگه چی میگی تو این اوضاع و احوال ... اما زبونم هم سنگین شده بود ... نه تنها قدمام اسلوموشن شده بود بلکه تموم دنیای دور و ورم هم انگار مثل فیلمای سینمایی کند شده بود و شایدم ایستاده بودن. نمیدونم .. یاد صحنه موج گرفتگی فرمانده تو فیلم نجات سرباز رایان افتادم... همه صداهای دور و ورم محو شده بود و هیچی نمیشنیدم ...

: "میشه خواهش کنم بخندین؟"

و تیر خلاص به اون بی صدایی و سکون مطلق زده شد ... تکان شدیدی خوردم. تمام صداهای اطراف یه دفعه از منفذ های گوشم گذشت و حرکت به وضع عادی برگشت. نه، نه، حرکت با سرعتی مضاعف حس میشد، نه عادی ... بوق ماشین ها، سرو صدای کندن زمین با دستگاه های سنگین و سبک صدای پای رهگذران که تکی یا دو به دو و یا بیشتر در حال گذشتن بودن حتی پچ پچ گفتگوهاشون. صدای باد که توی برگای خشک و نیم خشک درختا میپیچید و اونا رو با آهنگ خاصی تکون میداد و هر بار تعدادی ازونا رو رقص کنان به سمت زمین میفرستاد ... اوه خدای من انگار صدای پیچ و تاب برگای در حال سقوط رو هم میشنیدم .. هیچوقت تا بحال چنین وضوحی رو از مجموعه صداها تجربه نکرده بودم ... اما در این بین اون جمله از همه واضح تر مینمود میشه خواهش کنم بخندین .. و طنین این صدا چند بار تو گوشم تکرار شد...

من نمیدونم چی شد ولی اون آقا با لبخندی رضایت بخش گفت : اوهوم ممنونم ...و مشغول ادامه ی کارش شد  .

و من بی هیچ مکثی ازش فاصله گرفتم گامهای من به سبکی گام فرشته ها بود بدنم تمام قد مور مور میشد و احساس میکردم چقد شبیه اون برگایی شده بودم که با رها شدن به رقص درومده بودن... زندگی هنوز هم زیباست...

        

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
Stray

[رویا]

محمد

من فکر میکنم این جمله ای که از جانب اون کارگر ادا شده جمله ایست که الطاف حق بر زبان او نشونده. اون کارگر در قامت حق گوینده و درخواست کننده چنین تغییر حالی بوده است . مگه ما دعا نمی کنیم که خدایا حول حالنا الا احسن الحال ... باید از خدا سپاسگذار بود که با اون همه عظمت دم و دستگاه آفرینشش حتی لحظه ای هم ما رو رها نمیکنه خدایا آخه چجوری ممنونت باشیم فقط سکوت و سکوت ...

امی... . ...شهریم

یه جمله به موقع به نگاه درست یه حس درست یک لحظه مکث و یه لحظه بیشتر فکر کردن میتونه همه ی ذره ذره عالم هستی رو بیاره در اختیار آدم. منتها اگه درست باشه قربونت برم خدایا سلام