ده پرده از یک تجربه

پرده اول: چند شب پیش با شوق در انتظار اومدن دو تا از دوستام بودم. اونا اومدن و من وقتی با بی محلی و بی اعتنایی اونا روبرو شدم ، دلم شکست و دچار افسردگی مضمن شدم.

پرده دوم: ازشون بدم اومدو با سرخوردگی از رفتار اونا ، ازشون جدا شدم و به تنهایی پناه بردم. انصافاً انقد ازشون بدم اومد که دوست داشتم کاشکی اونجا نبودم و کاشکی هیچوقت دیگه نبینمشون. آخه من اونا رو خیلی دوست داشتم و در برابر این محبت قلبی و صمیمانه، انتظار داشته باشی اونا هم پاسخ مناسب بدن، کار غلطیه آیا؟

پرده سوم: هر چی سعی کردم خودم رو مشغول یه کاری بکنم دیدم نمیشه و تمرکز حواس کافی ندارم. کم محلی اونا پاک کلافم کرده بود و مرتب رفتار زشتشون رو تو ذهنم بالا پایین میکردم . یه لحظه متوجه یه فشار و دردی در ناحیه عمیق قلبم شدم. یادآوری بیشتر رفتار اونا، درد حفره ای شکل قلبم رو تشدید میکرد. تو دلم میگفتم که باشه حالا که اینطوریه منم بلدم چکار کنم و بعد سناریوهای متنوعی رو برای تنبیه اونا تو ذهنم مرور میکردم. ( از متوجه کردنشون به زشتی رفتارشون در برابر محبت های من که شرمنده بشن بگیر تا انواع تنبیه و مجازات و خلاصه انتقام گیری )

پرده چهارم: دیدم نمیشه باید تموم این چیزا رو بنویسم. جزییات رفتار بسیار زشت اونا رو و تشریح احساسات پاک، لطیف و صدمه خورده خودم رو. از اینکه چقدر ازشون بدم اومده و چطوری دل منو سوزوندن و ... همه و همه مستحق این بود که ثبت بشه تا از خاطرم نره و محو نشه.

پرده پنجم: درست وقتی که شروع کردم به نوشتن یه دفعه یه چیزی از ذهنم گذشت. این کیه که احساساتش صدمه دیده؟ این کیه که قلبش درد گرفته؟ این کیه که افسرده و سرخورده شده؟ این کیه که نفرت سر تا پای وجودشو گرفته؟ این کیه که داره به انتقام فکر میکنه؟ و ...

پرده ششم: با یادآوری مطالبی که در باره " من ذهنی" و "هویت فکری" خونده بودم، پاسخ سوالها یه کلمه بیشتر نبود.

پرده هفتم: یه جورایی نسبت به پاسخ صحیح اطمینان پیدا کردم چون بلافاصله درد در ناحیه قلبم کاهش پیدا کرد و در کمتر از چند ثانیه کلاً متوقف شد. با توقف اون درد، احساس نفرت و همینطور انتقام و حس افسردگی و سرخوردگی هم محو شد و دَوَران افکاری که در ذهن داشتم ، آروم گرفت.

پرده هشتم: از خودم راضی بودم و درد حفره ای شکل قلبم جای خودشو تقریباً بطور کامل به بارقه ای از شادی، سبکی و حالی خوشایند داد. یافتن این رابطه و تغییر حال، منو هیجان زده کرد. دوست داشتم داد بزنم و از خوشحالی به هوا بپرم و به این فکر افتادم که این ماجرا رو برای دیگران نقل کنم و از پیروزی خودم براشون تعریف کنم.

پرده نهم: به خودم اومدم و همون سوالا دوباره تو ذهنم نقش بست. این کیه که هیجان زده شده؟ این کیه که به فکر نقل ماجرا برای دیگرونه؟ و ...

پرده دهم: آروم گرفتم و این بار سکوت بود ....و حس زیبایی از دوست داشتن همه بدون هیچ انتظاری . حسی در عمیق ترین حفره قلب ، عمیق تر از حفره قبلی و ...

  • یه پرده دیگه از این ماجرا این بود که به نظرم با طرح اون سوالا، عملاً یه "خرق عادت" رخ داد. این عادت این بود که در برابر بی محلی دیگران، من اتوماتیک وار و بی اراده اسیر یه سلسله احساسات و رفتارای زنجیره ای مثل سرخوردگی، و بعد نفرت و بعد انتقام گیری و یا هیجانزدگی آخری می شدم. با آگاهی یافتن از پاسخ این زنجیره برید و همه زنجیر محو شد. انگار که اصلاً زنجیری در کار نبوده .

/ 1 نظر / 14 بازدید
سلام

سلام مطالب من ذهنی یا هویت فکری چی هستند و از کجا میشه این مطلب وپیدا کرد وخوند. با تشکر